آیا سیاست نقش است؟

آوریل 27, 2012

    خبر افشای نامه آقای رفسنجانی به آقای خمینی در خصوص مذاکره با آمریکا و اقرار به اینکه آمریکا قدرت برتر دنیا است، برخی از حقایق را مشخص کرد. از دید نگارنده، یکی از مهمترین نکاتی که از این اقدام آن هم در آن سال ها باید آموخت این است که در کشور ما سیاست همانند بازی کردن در فیلم می ماند که ممکن است کردار و گفتار شخص هیچ تناسبی با پندار او نداشته باشد. در سخنرانی ها و موضعگیری ها دایم از دشمنی و استکبار و جهانخواری سخن می گوید اما هیچ عقیده ای به این حرف ها ندارد. خیلی از بی خبران گمان می کنند یک ایدئولوژی پشت مناسبات سیاسی است اما چنین ایدئولوژیی اصلاً وجود ندارد. وقتی آقای هاشمی که از بزرگان این نظام محسوب می شود اینگونه باشد حساب دیگر آدم های سیاسی نظام معلوم است. خیلی ها (از کاندیداهای نمایندگی مجلس گرفته تا وزرا و امامان جمعه و …) سیاست را به عنوان یک حرفه انتخاب کرده اند که بتوانند با آن عرض اندام کنند و یا به مطامع و منافعی برسند بدون آنکه تناسبی بین آنچه می گویند با آنچه باور دارند و آنچه هستند وجود داشته باشد.

    در ایران نباید فکر کرد که اگر کسی وارد مناصب سیاسی می شود و حرف از مردم و حقوق آنها می زند راست می گوید، همچنانکه اگر علیه جنبش های مردمی مثل جنبش سبز هم موضع بگیرد نباید فکر کرد که واقعاً از روی عقیده اش حرف می زند. بسیاری از اشخاص سیاسی حکومت اساساً سیاست را عرصه اخلاق نمی دانند بلکه مثل یک نقش و بازی در یک فیلم می دانند که یک بازیگر می تواند 2 شخصیت داشته باشد یکی واقعی و آنطوری که با خانواده و دوستانش است و دیگری آنطور که در فیلم بازی می کند.

فیلم دیدن در خواب

آوریل 22, 2012

     اگر در خواب فیلمی را 2 بار ببینی آیا هر 2 بار مثل هم می بینی؟ این سؤال را از آنجا که جوابش را 2 بار در خواب تجربه کرده ام مطرح می کنم. چند وقت پیش خواب می دیدم که دارم ویدیوی روزانه محسن سازگارا را- که هر روز دنبال می کنم- می بینم. جایی از آن را برای دقت بیشتر متوقف کردم و به عقب برگشتم که دوباره ببینم. دیدم که هم تصویر متفاوت است و هم صدا. یک لحظه فکر کردم نکند ایشان هم مثل برخی خبرگزاری ها مطالبش را عوض می کند، اما هرگز نمی توانستم باور کنم که چنین چیزی با توجه به پخش غیرزنده و غیر رفرش کردن صفحه، آن هم از ایشان امکان پذیر باشد. چند وقت بعد خواب دیگری دوباره از گفتار روزانه ایشان دیدم که باز با توقف ویدیو و برگشتن به عقب چیزهای دیگری شنیدم که با بار اول متفاوت بود.

    می توان این نتیجه را گرفت که آدم خواب ( کسی که ناآگاه نگه داشته شده) یک فیلم را در صورت تکرار به 2 صورت می بیند و دوباره در انتخابات شرکت می کند!!!

مذاکرات هسته ای و هست و نیست کشور

آوریل 20, 2012

    پس از قریب 7 سال تنش هسته ای بالاخره مقامات ایران و غرب با کوتاه آمدن روی مواردی به توافق رسیدند. نتیجه ای که از همان اول هم می شد بدون هیچ جنجال و ماجرایی به آن رسید. ایران ضمانت داد که دیگر در حد همان 3 درصد غنی سازی کند (20 درصد را متوقف کند) و غرب هم موافقت کرد که ایران فعالیت هسته ای (علیرغم آنکه در قطعنامه ها ممنوع شده بود) در همین سطح 3 درصد داشته باشد.  به چندین دلیل بسیار به صلاح همه ما بود که موضوع اصلی کشورمان مسأله هسته ای نباشد. از این نظر مذاکره هسته ای استانبول برای ما دموکراسی خواهان قدم مثبتی بود. اما چرا زودتر به این توافقات نرسیدند؟ قطعاً مقامات کشور پس از دوران اصلاحات بدشان نمی آمده که غربی ها فکر و ذهنشان روی مواردی مثل رعایت حقوق بشر، انتخابات آزاد (که ممکن است منجر به تغییر حاکمان کشور شود) معطوف نباشد و به این خاطر متوسل به مسأله حساسیت برانگیزی (که ممکن است منجر به ساخت بمب اتم شود) می شده اند. حال که وضعیت کشور به علت تحریم های خارجی و به کنار گذاشتن نخبگان تراز اول کشور به این فلاکت رسیده به این امید که با توافق روی خواسته اصلی غرب، آنها حداقل تحریم ها را بردارند ناگزیر از غنی سازی سطوح بالاتر کوتاه آمدند.

    حال سؤال این است که آیا واقعاً ارزش آن داشت حاکمان کشوری این همه بدنام و مردمانش این همه فقیر شوند فقط به خاطر اینکه به دنیا نشان دهند که می توانند غنی سازی 20 درصد و بالاتر داشته باشد. مگر رسیدن به تکنولوژی هسته ای 20 درصد چقدر نشان از توانایی علمی و تکنولوژیکی آن کشور دارد که مقامات کشور این همه مقاومت می کردند. مگر یکی از آنها نگفت این تکنولوژی در سطح دبیرستان است و انرژی هسته ای کشف یک دانش آموز دبیرستانی ما است؟ آیا تکنولوژی قحطی بود که از میان ده ها زمینه سطح بالا این یکی را انتخاب کردند؟ هر کسی که تنها چند سال علوم و فنون عالی خوانده باشد می داند که اگر ایران یک لوله نانویی یا یک سلول خورشیدی با بازدهی بالای 30 درصد می ساخت قدرت علمی و فنی کشور را به مراتب بیشتر نشان می داد. اگر یک هواپیمای مسافربری می ساخت مردم دنیا توانایی کشورمان را خیلی بیشتر می شناختند. حتی اگر یک رادیو از اول تا آخرش را خودش می ساخت صنعتی بودن کشورمان را بیشتر مشخص می کرد. پایین تر از همه اینها اگر یک ابزار به درد بخور می ساخت و روی آن مهر ساخت ایران می زد و به بازار غرب می فرستاد دنیا خیلی خیلی بیشتر از حالا متوجه توان صنعتی کشورمان می شد.

     دقیقاً شک غرب به ایران روی همین بوده که اگر ایران به دنبال نشان دادن توانایی و خودکفایی علمی و تکنولوژیکی است، چرا موضوعی انتخاب کرده که در مقایسه با دیگر زمینه های صنعتی جایگاه چندانی ندارد؟ بگذریم که کشورمان در همین زمینه هم به تکنولوژی های جدید و پیشرفته هسته ای (نظیر نسل چهارم نیروگاه های اتمی که این سال ها کشورهای آمریکا و ژاپن و چین و برخی کشورهای دیگر روی آن کار می کنند) نرسیده است و در عوض فکر می کنند که پیشرفت هسته ای یعنی افزایش میزان غلظت اورانیوم و افزایش تعداد سانتریفوژ و دیگر تأسیسات هسته ای.

    خلاصه آنکه ایرانی چرا باید به مرحله هست و نیست برسد تا به نتایجی برسد؟ اول مقاومت سپس نوشیدن جام زهر. ابتدا گروگان گیری بعد آزادسازی. ابتدا پیشروی در خاک دشمن و سپس پذیرش قطعنامه و حالا هم اول بالای 20 درصد و سپس زیر 3 درصد. گویا دادن جان و زیان برای مقامات کشورمان خوش است.

تفاوت 2 نوع کار بنایی

آوریل 15, 2012

    این روزها کارگران مکزیکی مشغول اندودکاری نمای بیرونی ساختمان مسکونی امان هستند. خیلی مطمئن نیستم که آیا چنین کارهایی را آمریکاییها خودشان اساساً انجام نمی دهند یا اینکه چون در لاس وگاس مکزیکی زیاد است و مکزیکی چندان اهل مشاغل علمی و اداری نیست، این کارها را به مکزیکی ها می دهند. از این زاویه نمی خواهم به این موضوع نگاه کنم بلکه از جهت تفاوت در نحوه انجام کار در یک تیم بنایی بین اینجا و کشورمان که نظرم به یک تفاوت اساسی جلب شده نگاه می کنم.

    در ایران در 3 موقعیت کار بنایی را تجربه کرده ام. یکی در زادگاهم چند ماهی در کنار پدرم در دوران راهنمایی، یک بار چند روزی در کنار دایی ام پس از کارشناسی و یک بار در شیراز یک روز همراه با هم اتاقی و همکلاسی ام در دوران کارشناسی. در همه این موارد به اضافه موارد دیگر که دیده ام یک انتقاد یکسان از نحوه کار کارگری در یک تیم بنایی داشته ام. این انتقاد را به نوعی در یکی از کتب دکتر شریعتی هم دیده بودم. آنهایی که آشنایی دارند می دانند که در یک تیم بنایی که شامل استادکار (یا استاد بنا)، شاگرد و کارگران می باشد، کار کارگر سنگین تر از استاد است در حالیکه مزدش کمتر است. از حالت های استثنایی (مثل موقعی که با پدرم کار می کردم که یک استاد و یک کارگر بود و پدرم هم  استاد کار بود و هم خیلی از کارهای کارگری را انجام می داد) که بگذریم تقریباًً در همه موارد کارگر بیشتر از استاد زحمت می کشد و بدنش کالری بیشتری مصرف می کند. با اینکه اصلاً حتی بحث سابقه و سواد هم مطرح نیست ولی حقوق کارگر 3 تا 4 برابر کمتر از استاد است. حال این را مقایسه کنیم با وضعیت مشابه در اینجا.

     آنچنانکه این روزها به اطرافمان که یک تیم کارگری بیرون ساختمان را اندود سیمان می دهند نگاه می کنم آن نابرابری را نمی بینم. اول از همه اینکه همزمان چند نفر مشغول ماله کشی هستند. ملاط سیمان را دستگاه می سازد، سپس چند نفر آن را پای کار می آورند و نهایتاً همانها آن را به دیوار می زنند و صاف می کنند. به عبارتی همه همزمان هم استادند و هم کارگر. در ایران، اینگونه نیست. در ایران کارگر ماله که سبکتر است به دست نمی گیرد بلکه فرغون و سنگ شکن که سنگین تر است بر می دارد. استاد حداکثر چکش برمی دارد. برای مثال در چنین پروژه ای، یکی استاد است که کارش ملاط گرفتن و ماله کشیدن است و بقیه کارگرند که کارشان آماده کردن ملاط و حمل و رساندن آن به استاد است. البته طبیعی است که اندودکاری، سفید کاری و کلاً مشاغلی که نیاز به مهارت دارد کار هر کسی نیست اما همین که در یک پروژه همزمان چند نفر این قسمت حرفه ای را انجام می دهند و همچنین کارهای غیرتخصصی مثل راندن فرغون را هم همان ها می کنند را یک نوع برابری کاری در یک کار گروهی می بینم که در ایران خودمان ندیده ام.

رأی و مقبولیت نظام

آوریل 12, 2012

     در سال های اولیه ای که به سن رأی دادن رسیده بودم هیچگاه رأی دادن را معادل قبول داشتن نظام و رأی ندادن را معادل ضدیت با نظام نمی پنداشتم. چنین موضوعی حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد. حداکثر اینکه شرکت کردن در انتخابات را مثل شرکت کردن در دیگر برنامه های رسمی حکومت مثل حضور در راهپیمایی ها و یا رفتن به نماز جمعه می انگاشتم. اولین بار در همان دهه 70 از طریق 2 گروه چنین تلقیی از انتخابات (شرکت یا عدم شرکت در انتخابات یعنی پذیرش یا عدم پذیرش نظام) در ذهنم ایجاد شد: یکی از طرف مقامات ارشد نظام به خصوص آقای خامنه ای و دیگری مخالفان نظام. حکومتی ها حتی برای جا انداختن این دیدگاه مادام تبلیغ می کردند که اصل، شرکت در انتخابات است و اگر کاندیداها مورد قبول نیستند می توانید رأی سفید بدهید. از همان موقع تا امشب به چند دلیل دیدگاه های این 2 گروه برایم مورد سؤال بوده و هنوز نتوانسته ام آنها را قبول کنم.

     اول از همه توجه به تفاوت چشمگیر در میزان شرکت در انتخابات در دوره های نزدیک به هم است. برای مثال در انتخابات ریاست جمهوری حدود 70 درصد شرکت می کنند ولی در انتخابات مجلس حدود 50 درصد. اگر میزان شرکت در انتخابات معادل قبول داشتن نظام است این مقدار تفاوت در آرا نباید وجود داشته باشد. اگر حکومتی ها فکر می کنند شرکت در انتخابات آری گفتن به نظام و دوست داشتن نظام است، آیا قبول می کنند که بر اساس همان آمار رسمی که خودشان اعلام می کند فقط 50 درصد مردم علاقه به نظام دارند؟ آن هم نظامی  که از اول با رأی بالای 90 درصد مورد پذیرش قرار گرفت. آیا در شهرهای بزرگ خصوصاً مرکز کشور که بر اساس اعلام خودشان نرخ مشارکت 30 تا 40 درصد است، آیا قبول می کنند که در این شهرها فقط همین قدر از مردم نظام را می خواهند؟

     دوم اینکه مناسبت های حکومتی دیگری هم وجود دارد که حکومت دایم اعلام می کند که حضور به هم رسانید، ولی درصد مشارکت خیلی پایین است. برای مثال صف های نماز جمعه. خودم تاکنون 2 بار شرکت کرده ام یک بار دوران دبیرستان در بوشهر و یک بار دوران دانشگاه در جم. در هر 2 حالت با 2 شرایط متفاوت در جامعه و حاکمیت، میزان شرکت مردم این 2 شهر هیچ تناسبی با هواداران نظام در این 2 شهر نداشته است. می شناسم اشخاص زیادی که این نظام را و حتی آقای خامنه ای را قبول دارند اما حتی یک بار هم در نماز جمعه شرکت نکرده اند. همچنین در مراسمات رسمی سیاسی مثل روز قدس و 22 بهمن که واجدین شرکت در راهپیمایی هیچ شرط سنی ندارند،  با یک محاسبه خیلی ساده می توان  دید که حتی کمتر از 10 درصد مردم شرکت می کنند. قطعاً حاکمان دوست دارند که همه مردم از اینگونه مراسمات استقبال کنند ولی نمی کنند. از این رو نمی توان نتیجه گرفت که به حرف حاکمان گوش نکردن معادل ضد نظام عمل کردن است. به عبارتی همانطور که عدم شرکت در نماز جمعه یا راهپیمایی 22 بهمن ضدیت با نظام محسوب نمی شود عدم شرکت در انتخابات هم نباید ضدیت با نظام تلقی شود.

     سوم اینکه، آیا به راستی فقط در انتخابات است که مردم به طرف خواسته حکومت می روند؟ مگر سربازی رفتن، کوپن گرفتن، شناسنامه گرفتن، مالیات دادن، پر کردن فرم یارانه ها، درخواست استخدام در نهادهای دولتی، اخذ پروانه کسب و ده ها مورد دیگر اجابت خواست حکومت نیست؟ در همه این موارد که یک طرف اقشار مردم و طرف دیگر نهادهای دولتی و حکومتی هستند آیا کسی که امضا، مدرک و یا نامه حکومتی ها را برای یک عمر می گیرد لزوماً موافق نظام است؟ پس چرا باید فقط انتخابات را محل پیوند مردم با حکومت دانست؟

     چهارم اینکه، ممکن است گفته شود که انتخابات (بجز انتخابات شوراها) مقوله ای سیاسی است و نشان از مردمی یا غیر مردمی بودن حکومت دارد اما شناسنامه یا کوپن گرفتن چون سیاسی نیست پیام سیاسی خاصی ندارد و لذا مقایسه اینها درست نیست. باید گفت که حتی اگر از این نکته هم بگذریم که یک عمل ذاتاً غیرسیاسی می تواند تبدیل به یک حرکت سیاسی شود، اما از این جهت که حکومت با همین مبادلات است که می تواند بر مردمش حکومت کند تفاوتی بین یک عمل سیاسی و یک غیر سیاسی وجود ندارد. برای مثال فرض کنید اکثر مردم هیچ مدرک و کاغذی که نشانی از حکومت داشته باشد از حکومت نداشته باشند، آیا دولت می تواند کسی را جایی بکار بگیرد یا کسی را شناسایی کند؟ آیا اصلاً امکان دارد در دوران جدید چنین جامعه ای را حتی کنترل کرد؟

     از طرفی شناسایی اینکه حکومتی تا چه حد مردمی است، فقط با انتخابات مشخص نمی شود. بلکه شاخص های دیگری مثل کیفیت و کمیت رسانه های آزاد، میزان آزادی سیاسی، تعداد زندانیان سیاسی، آزادی اجتماعات سیاسی، نحوه فعالیت احزاب سیاسی، رعایت حقوق بشر و حتی ساز و کارهای اقتصاد آزاد هم مشخص می کنند که یک حکومت تا چه حد مردمی است. فقط میزان شرکت مردم در انتخابات ملاک نیست. می توان سیستم یک حکومت برای مردمی بودن را به یک سیستم آموزشی برای دانش آموزان تشبیه کرد که موفقیت در آموزش بستگی به قبول شدن در چندین درس دارد. ممکن  است در کشوری (مثل آمریکا) حدود 50 درصد در انتخابات شرکت کنند اما به خاطر رعایت دیگر جنبه های دیگر از کشورهایی ( برخی کشورهای اروپایی) که بیش از 90 درصد در انتخابات شرکت می کنند دموکراتیک تر باشد.

     پنجم اینکه حکومت ایران از انتخابات به عنوان ابزاری برای محکوم کردن حرف های مقامات کشورهای غربی استفاده می کرده و این تلقی را القا می کرده که وقتی اکثریت مردم شرکت می کنند باعث می شود که غربی ها فکر کنند که این حکومت مردمی است و دست از تهدید برمی دارند. خودم بر این باورم که حاکمان ایران می دانند که غربی ها چنین تلقیی ندارند. آنها می دانند که معیارهای مردمی بودن یک حکومت فقط انتخابات نیست و خیلی هم خوب می دانند که آمریکا و دیگر متحدانش به عراق که انتخابات هم داشت حمله کرد، ولی با برخی از کشورهایی که زنان حتی حق شرکت در انتخابات نداشته بهترین ارتباط را دارند و حتی با آنها مانور نظامی برگزار می کنند. از این رو این حرف که «آهای مردم در انتخابات شرکت کنید تا به ایران حمله نکنند» تنها مصرف داخلی دارد و حاکمان عامدانه آن را تبلیغ می کنند.

     مخلص کلام اینکه هم بر آن دیدگاه که شرکت در انتخابات را قبول داشتن نظام می داند انتقاد هست و هم بر این دیدگاه که عدم شرکت در انتخابات را عبور از نظام می داند.  برای مثال خودم جدا از اینکه نظام جمهوری اسلامی فعلی را قبول داشته باشم یا نداشته باشم (که معتقدم  باید به رأی مردم گذاشته شود!!!) اگر نظرم عدم شرکت بوده (ریاست جمهوری دوره نهم  و تمام انتخابات مجالس بعد از دوره ششم) به خاطر مسایل انتخاباتی و عواقب آن (مثل آزاد و عادلانه نبودن آن) بوده است.

نسل چهارم مخابرات در یک جمله

آوریل 9, 2012

     اگر بخواهیم مخابرات خیلی سریع نسل چهارم را خیلی سریع در یک جمله بیان کنیم می توانیم بگوییم که از نقطه نظر نرخ تبادل اطلاعات، مخابرات نسل دوم در مرتبه کیلوبیت، نسل سوم مگابیت و نسل چهارم گیگابیت بر ثانیه است. این مقایسه مجمل در یک کتاب مخابراتی چاپ 2011 که این روزها آن را می خوانم، آمده است.

جوابی به جدایی عبدی

آوریل 5, 2012

     عباس عبدی در دفاع از نظرات خود در آن مصاحبه (با سایت عصر ایران) به مرتضی کاظمیان جواب مفصلی داده و آن را در قالب 4 نوشتار در سایت جرس منتشر کرده و قرار است بخش دیگری هم داشته باشد. در بخش سوم تلنگری به بنده با مطلب «جدایی عبدی از جنبش سبز» زده که ضمن تشکر از ایشان بخاطر توجه به این مطلب، صلاح دیدم من هم مثل ایشان از نظرم دفاع کنم!

     ایشان می نویسد: «… چه خوب بود دوستان جرس هم بجای چنین برخوردی؛ پاسخ یا پاسخ‌هایی را بنویسند که در ‌شأن یک جمع تحلیلگر باشد  نه این که در سطح نازلی بنویسند که: «جدایی عبدی از جنبش سبز». خودشان ما را به جنبشی که هیچگاه نه تنها جزء آن نبوده‌ام که منتقدش بودم وارد و از آن خارج کرده‌اند این هم مثل نامه نوشتن وکالتی از سوی زندانیان است. بی‌اطلاعی تا این حد برای نویسندگان این سایت قابل احترام شایسته نیست اگر کس یا کسانی هستند که قلمی تحلیلی و به دور از عصبانیت دارند آنان را دعوت کنید تا این اقدام زمینه مبارکی گردد، شاید دستاورد مفیدی هم داشته باشد».

     اول از همه اینکه حدس می زنم آقای عبدی متن مطلب را نخوانده و فقط با دیدن عنوان آن، نتیجه گیری کرده است. می دانیم که پیام یک مطلب همیشه در عنوان آن مطلب نیست. برای مثال اگر کسی مطلبی با عنوان «ایرانی عاری از خشونت» بنویسد نمی توان گفت که منظور نویسنده این است که در ایران خشونت وجود ندارد، و یا اگر مقاله ای با عنوان «آزادی رهبران جنبش سبز» بنویسد نمی توان گفت که این مطلب خبر از آزادی رهبران جنبش سبز می دهد. البته اگر مطلب، خبری باشد شاید بتوان با تقریب زیادی از تیتر موضوع پی به پیام مطلب برد. اما در مطالب تحلیلی پیام اصلی مطلب در بسیاری موارد، نه تنها در عنوان مقاله که حتی در قسمت خلاصه و چکیده هم نمی توان یافت. در آن نوشتار نه نوشته ام که آقای عبدی ابتدا جنبش سبزی بوده و نه نوشته ام با رأی دادنش از جنبش سبز جدا شده. اتفاقاً عنوان آن از فیلم جدایی نادر از سیمین گرفته ام که همانطور که دیده ایم نادر از همان اول ساز جدایی از سیمین را می زد.

     نکته دیگر ایرادی است به یکی از تناقضات آقای عبدی. ایشان در برخورد با مطلب بنده آنطور که اذعان می کند: «نه تنها جنبش سبزی نبوده که منتقد آن بوده»، انتقاد داشتن را منفی تر از گرایش نداشتن تلقی می کند. اما در پاراگراف بعد می نویسد « … بيشتر به نقد كساني همت مي‌گمارم كه آنان را بيشتر دوست دارم و خود را نسبت به آنان متعهدتر مي‌دانم و براي رفتار و عمل‌شان اهميت بيشتري قائل هستم حتی اگر از لحنی گزنده سود جویم». در جواب جمله اول باید گفت هیچ تناقضی بین علاقه داشتن به یک گروه و منتقد آن بودن وجود ندارد. می توان هم جنبش سبزی بود و هم از آن انتقاد کرد. اما ایشان در این جمله برای آنکه با تأکید بیشتری عدم گرایش خود را نشان دهد از لفظ انتقاد استفاده کرده که اصلاً با جمله دومش نمی خواند. ایشان اگر می خواهد درستی جمله دومشان را حفظ کند باید اینگونه می نوشت: من اگرچه به جنبش سبز انتقاد داشته ام اما گرایشی به آن نداشته ام.

     تا همینجا بسنده می کنم ولی به علت اهمیت موضوع انتخابات و دفاع ایشان از شرکت خودش در انتخابات اخیر و انتقادی که ایشان به تحریم کنندگان کرده فقط یک نکته را ذکر می کنم. ایشان از تحریم کنندگان انتقاد می کند که شما مگر انتخابات سال های گذشته را سالم و آزاد می دانستید که شرکت کردید. از ایشان می پرسم آن انتخابات ها هر چقدر ناعادلانه بودند اما آن قدر در آنها بی انصافی و تناقض آشکار نبود که قبل از انتخابات تعداد واجدین شرایط را 6 میلیون کمتر اعلام کنند. تناقضی که خود آقای عبدی هم بر آن اذعان می کند. حال مقایسه کنیم این 2 اقدام را: قاطبه اصلاح طلبان در انتخاباتی شرکت کردند که فقط احتمال تقلب می دادند اما آقای عبدی در انتخاباتی شرکت می کند که نه تنها احتمال تقلب وجود داشت بلکه به اعتراف خودش از همان اول به صورت رسمی 6 میلیون در اعلام کل آرا تفاوت بود. وقتی در اعلام کل آرای ممکن دروغ باشد چه اعتمادی هست که آرای ریخته شده را راست اعلام کنند؟ مگر اعلام نتایج و آمار بخش مهم انتخابات نیست؟ اعلام آمار دروغ، تخلف است خواه مربوط به واجدین شرایط رأی باشد خواه مربوط به رأی دهندگان. ولی ایشان استدلال می کند که آنها فقط مخرج کسر را تغییر داده اند و این صورت کسر است که مشمول تقلب می شود.

     باید گفت حتی اگر هیچ اتفاقی در انتخابات سال 88 نیفتاده بود تنها همین تناقض در اعلام آمار واقعی واجدین شرایط (و نه حتی رد صلاحیت ها و تعطیلی احزاب و روزنامه ها و … )، یک مدرک کافی بود که حداقل این انتخابات را ناسالم بدانیم و در آن شرکت نکنیم. وقتی امثال آقای عبدی در چنین انتخاباتی شرکت می کنند که می دانند روی مخرج کسر آن کار کرده اند آیا زمینه را برای دست کاری های بعدی فراهم نمی کنند؟ مخرج کسر از نظر آقای عبدی زیاد مهم نیست و فقط درصد شرکت کنندگان را بالا و پایین می کند در حالیکه مخرج کسر مربوط به همه ملت ایران است که حق رأی دادن دارند ولو آنکه در این شرایط اکثراً تمایلی به شرکت در انتخابات نداشته باشند.

دیدارهای دانشگاهی دانش آموزان

آوریل 3, 2012

     در چند سال دوره دانشجویی در دانشگاه نوادا، چندین بار شاهد بازدیدهای انفرادی و گروهی محققان و استادان از دیگر مؤسسات داخل و خارج آمریکا از این دانشگاه بوده ام: از محققان و دانشمندان مراکز تحقیقاتی روسی گرفته تا تکنیسین و مدیران فنی آزمایشگاه های ملی آمریکا. در این دیدارها میهمان ها نه تنها در جریان نتایج برخی از پروژه های تحقیقاتی دانشگاه میزبان قرار گرفته بلکه از ایده ها و نظرات فنی آنها هم کم و بیش استفاده می شود. اما دامنه این دید و بازدیدها محدود به این سطح علمی نمی شود بلکه برخی مواقع شاهد حضور دسته جمعی دانش آموزان (در همه دوره های تحصیلی ) در این دانشگاه هستیم. آنها هم معمولاً از کارگاه ها و آزمایشگاه ها بازدید می کنند.

     یک مورد مشخص آن که خودم آن زمان راهنمای دانشجویان در آزمایشگاه الکترونیک بودم میزبان دانش آموزان یکی از دبیرستان های لاس وگاس بودیم که به اتفاق یکی از اساتید بخش برق و مسئول آزمایشگاه ضمن معرفی امکانات و لوازم آزمایشگاهی، اهمیت قطعات الکترونیکی و کلاً  آزمایش و اندازه گیری در صنایع الکترونیک را با زبانی ساده برایشان توضیح می دادیم. همچنین بارها دیده ام که دانش آموزان ابتدایی همراه معلمان خود در محیط های مختلف دانشگاه (کتابخانه، سالن های آموزشی و ….) با لباس یک رنگ حضور یافته اند.

جدایی عبدی از جنبش سبز

مارس 28, 2012

این مطلب را برای سایت جرس نوشته ام که ضمن انتشار در آنجا در اینجا هم آن را ارایه می کنم.

     عباس عبدی فعال سیاسی نام آشنا تازگی ها با سایت اصلاح طلب عصر ایران مصاحبه ای داشته و انتقادات بی سابقه ای را متوجه اصلاح طلبان و فعالان جنبش سبز کرده است. بر دیدگاه های ایشان انتقاداتی جدی وارد شده که یکی از جامع ترین آنها را نویسنده فعال جنبش سبز، مرتضی کاظمیان در سایت جرس منتشر کرده است. با توجه به اینکه انتقادات مورد نظر نگارنده در این مطلب پوشش داده شده در این نوشتار از زاویه دیگری به نقد دیدگاه های آقای عبدی می پردازم.

     معتقدم که هر نظر یا عمل سیاسی به قول فیزیکدانان یک کمیت برداری است و نه عددی. یعنی هرگاه کسی حرف سیاسی می زند و یا کار سیاسی انجام می دهد، این اقدام او هم مقدار دارد و هم جهت، هم نفس و وزن دارد و هم پوش و گرایش. هم معنا و مفهوم دارد و هم رویه و راستا. نقد عباس عبدی بر جنبش سبز از منظر جهت گیریی که برخلاف جریان اصلاح طلبی است قابل نقد است. او اصلاح طلبانی را که در انتخابات شرکت نکردند با اینکه کثیری از آنها به خاطر انتخابات در زندان هستند را متهم به عدول از دموکراسی می کند. فکر می کند چون برخی از فعالان جنبش سبز الفاظ تندی را به خاتمی و دیگرانی که در رأی گیری 12 اسفند شرکت کردند نسبت دادند از دموکراسی عدول کرده اند. ای کاش ایشان در جامعه آزادی مثل آمریکا می زیستند و می دیدند که در شرایط دموکراتیک چقدر نقدها و لحن ها تندتر و گزنده تر متوجه رقیبان می شود. ای کاش می دیدند که نه تنها مردم عادی بلکه دموکراتها و جمهوریخواهان شاخص هم با الفاظی تند سیاستمداران رقیب را که طبق نظر و یا عقیده شخصی شان عمل نمی کنند می نوازند.

   از نظر بسیاری از صاحبنظران سیاسی جنبش سبز آقای خاتمی هر چند نفس عملش (رأی دادن) دموکراتیک بود اما جهت این کار با توجه به غیرآزاد بودن انتخابات در راستای تداوم استبداد بود. حال اگر کسی او را خائن بنامد نه صرفاً به خاطر رأی دادن و عمل طبق عقیده خود بلکه به خاطر تغییر جهت از سمت جنبش سبز به سمت حاکمان بود. حتی اگر همه رسانه آزاد داشتند و در منظر عموم می توانستند آزادانه حرف بزنند باز بعید نبود بعضی از لفظ خیانت استفاده کنند، چه برسد در این شرایط که روزنه ای جز فیس بوک و چند رسانه مجازی وجود ندارد. دور از ذهن نیست که در شرایط بسته که ساختارها صلبی شده اند انتقادها ویرانگر باشد.

     نکته دیگر اینکه اصولاً اصلاح طلبی و اصلاحات مبتنی بر کار جمعی و نظر اکثریت است. هر کس می تواند نظر خودش را داشته باشد اما در عمل، جهت گیری به سمت رأی اکثریت است. رفتار سیاسی آقای عبدی خلاف این را نشان می دهد. ایشان زمانی که اکثریت اصلاح طلبان در قدرت بودند و همراه نظریه پردازان اصلاحات همگی همسوی آقای خاتمی حرکت می کردند، بحث عبور از خاتمی را مطرح کرد. هنگامی که این اکثریت از کاندیداتوری آقای موسوی حمایت کرد از این اکثریت جدا شده و به سمت آقای کروبی رفت. حالا هم که همین اکثریت مؤثر (که یا در زندان هستند و یا ترک وطن کرده اند) همچنان پشتیبان رهبران جنبش سبز هستند باز راهش را جدا کرده و به راه دیگری می رود. این عدول از کار جمعی نیست؟ از آقای عبدی می پرسم آیا جدا شدن از یک جبهه هماهنگ که همگی چوب دفاع از حقوق ملت و آزادی انتخابات و مطبوعات می خورند نشان از رفتار دموکراتیک دارد یا چوب زدن به این جبهه؟ تکروی و تک رأیی به نفع دموکراسی است یا استبداد؟

   نگاه کنیم به فعالان ملی مذهبی و اعضای نهضت آزادی. آنها با اینکه در ظاهر متصف به 2 گروه هستند اما در چند دهه از زیست سیاسی خود هیچگاه جهت گیری سیاسی مقابل همدیگر نداشته اند. ضمن آنکه عاقلانه انتقاد می کنند اما همواره در یک جهت حرکت می کنند. چهره های شاخص اصلاحات هم همینگونه عمل کرده اند. نگاه کنیم به نظریه پردازی فردی دکتر حجاریان، دکتر علوی تبار و دکتر جلایی پور و رفتارهای جمعی دکتر میردامادی، دکتر خاتمی، دکتر آرمین، دکتر شکوری راد، مصطفی تاجزاده، ابوالفضل قدیانی و عبدالله نوری. این بزرگان چه در دو حزب، چه در یک حزب و چه در هیچ حزب، هماهنگ، متحد و منسجم کارشان را جمعی به پیش برده اند و همواره عمل و نظر خود را با همدیگر تنظیم می کرده اند.

     وقتی که سیاسی های بی گناه در زندان به سر می برند و نمی توانند از خودشان دفاع کنند، آیا بهتر نیست که زحمت تاختن و یا نواختن آنها را همان حاکمان بکشند و امثال آقای عبدی که نمی توانند برای آزادی آنها کاری کنند حداقل تا آزادی آنها سکوت کنند؟ درست است که نقد نظریات و اعمال سیاسی نعمت است اما وقتی اشخاصی به جرم مبارزه با استبداد محکوم می شوند و به زندان می افتند و اتهامشان مواردی است که هر اصلاح طلبی از جمله عباس عبدی باید از آن شکایت کند، چه جای انتقاد است؟ اگر هم انتقادی هست، آیا درست است آن را در راستای خواست استبدادی ها وارد کرد؟

ارایه رایگان کتاب های درسی دانشگاه

مارس 25, 2012

     کتاب های درسی دانشگاه (Text Books) از گران ترین کتاب ها است. قیمت هر صفحه آن در برخی کتاب ها به حدود 20 سنت می رسد طوری که برای مثال یک کتاب 500 صفحه ای 100 دلار می شود. مشکل به همین جا ختم نمی شود. از آنجایی که بسیاری از اساتید کتاب های تدریسی که به دانشجویان خود معرفی می کنند به سختی تغییر می دهند یک کتاب ممکن است با کمترین بروز شدن به اندازه عمر آن استاد بدون تغییر و تکامل بماند و از دست آوردها و یافته های علمی و تکنولوژیکی محروم بماند. دانشگاه رایس (هیوستن، تگزاس، آمریکا) می خواهد چنین کتاب هایی را تهیه کرده و به صورت آنلاین و رایگان به همراه نسخه چاپی با قیمت پایین عرضه کند. در این زمینه رادیو IEEE  مصاحبه ای با پرفسوری از بخش مهندسی برق و کامپیوتر این دانشگاه که خود نویسنده ی کتاب درسی سیگنالها و سیستمها است، انجام داده و اهداف این برنامه را پرسیده است. ایشان ایده اصلی این کار را یکی امکان دسترسی آزاد دانشجویان برای بهبود کیفیت آموزشی و دیگری بروز شدن این کتب می داند. متن و صدای کامل این مصاحبه در یکی از لینک های موجود در صفحه اصلی پادکستIEEE  (در آدرس پایین) قابل دسترسی است.

http://feeds.feedburner.com/IeeeSpectrumPodcasts


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.